آویناآوینا، تا این لحظه: 14 سال و 19 روز سن داره

آوینا...ستاره ی آسمانم

یک تا دو ماهگی

سی و پنج روز..باغ بابابزرگ   وقتی که خوابی نیمه شب، تو را نگاه می‌کنم زیبایی‌ات را با بهار............ گاه اشتباه می‌کنم   من بی تو می‌میرم نرو، من بی تو می‌میرم بمان با من بمان زین پس دگر هر چه تو می‌گویی همان   من از عهد آدم تو را دوست دارم من از عهد آدم تو را دوست دارم از آغاز عالم تو را دوست دارم چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح سرودیم نم‌نم، تو را دوست دارم   نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی من ای حس مبهم تو را دوست دارم سلامی صمیمی‌تر از غم ندیدم به اندازه‌ی غم تو را دوست دارم بیا تا صدا از دل سنگ خیزد بگوییم با ه...
27 آبان 1392

ماه سوم زندگی

  هنوز کوچکم و شانه ام به شانه ی پدر نمیرسد.. . تب بعد از واکسن آ رام باش، حوصله کن، آب های زودگذر، هیچ فصلی را نخواهند دید از ریگ های ته جویبار شنیده ام.. حالا آرام باش همه چیز درست خواهد شد...     یلدایت مبارک  ناب ترین خاطره ی پاییزی ام و شیرین ترین تفال حافظ       ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند   مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند       ...
15 آذر 1391

بدو تولد تا یک ماهگی

دختر من آوینا پنجم مهر 91 در بیمارستان تامین اجتماعی بجنورد ساعت یازده ونیم به دنیا اومد..قد 50 و وزن 3800     اوینا سه روزه     من فدای تو به جای   همه گل ها تو بخند                       ژست اوینا تو خواب گنجشک لالا سنجاب لالا اومد دوباره مهتاب لالا       ی ماهگی       ...
26 آبان 1391
1